|
حیا نکرد! سخت است پیش روی پسر زجر مادرش آن بی حیاز روی حسنم حیا نکرد! می دید ناله حسنم را، ولی ز کین رحمی به ناله پسرم، مجتبی، نکرد ای وای محسنم! که به یک لحظه زاد و مرد مهلت نداشت، گر به رخم دیده وا نکرد! گلچین دهر، چون گل نشکفته پرپرم هرگز گلی ز گلشن هستی جدا نکرد دشمن ز خانه برد علی را کشان کشان تنها به کشتن پسرم، اکتفا نکرد! از تازیانه، قنفذ دون دست برنداشت تا دست من ز دامن مولا جدا نکرد! (موید)
۲-از کرامات شیخ ما این است.. ..و اما این بار تصمیم گرفتم حکایتی آموزنده از برادر بزرگوار و زاهدم جناب آقای "م.ن.اصفهانی" را برایتان بنویسم که در آن سفر معنوی ما را دو چندان تحت تاثیر قرار داد و امیدوارم خواندن این حکایت برای کلیه علاقه مندان به سیر و سلوک در طریق عرفان مفید واقع گردد و البته حقیر را نیز از دعای خیرشان محروم نفرمایند. "اصفهان را شخصی بود مهدی نام، که از برای کسب تحصیلات عالیه عزیمت به تهران کردندی و جمله دوستان را از وجود خویش مستفیذ و مشعوف. در سنه چهارم تحصیلات پربارش بودی که قصد سفر به خانه وحی نمودی . از قضا مرحمت الهی بر این قرار گرفتندی که بنده حقیر در آن سنه در زعامت ایشان قرار بگرفتمی و از کرامات حضرتش آنچنان مستفیذ گشتمی و از کرامات ایشان آنقدری بدیدمی که هر گز تا آن سنه نگشتمی و ندیدمی!" و اما حکایت از این قرار بود که : " بنده حقیر و برادران بزرگوار "ح.ج" (که شرح حالش در حکایات ما تقدم بصورت تصویری مسطور گردیدی) ، "م.ص"(که شرح احوالش! با حول و قوه الهی در حکایات ما تاخر مسطور می گردد) ، مهدی رنجبران و سید جلیل القدر مصطفی مهدوی در یوم سه یا چهار بودیم که بر این امر اتفاق نمودیم که از برای تهیه سوغات شام را به بازار شهر مدینه منوره رویم که دست بر قضا در همان ساعات بودی که برادر "مهدی.ن.اصفهانی" همراه با کاروان خود به مدینه منوره رسیدندی. چون جملگی بر درگاه اقامتگاه خویش جمع گردیدیم ایشان را بدیدیم که با چهره ای نورانی و لباس سفید عربی (شکل 1-1) بر درگاه اقامتگاه مهیا بودندی تا در همان شب اول حضور خود، به سرای احمدی (ص) مشرف گردیدندی. (حال که به مخیله خویش رجوع می کنم چشمان ایشان را می بینم که از عشق وشور و..(!) برق می زند .) در آن هنگام به یاد شب اول حضور خود افتادمی و از برای روزهایی که چون باد گذشته بودی افسوس خوردمی.چون ایشان را بدیدیم در آغوش گرفتیم و پس از معانقه و احوالپرسی و.. وی را از تصمیم خویش مبنی بر عزم خرید سوغات در آن شب مطلع نمودیم و جملگی به ایشان اصرار کثیری ورزیدیم که محفل ما را از وجودشان نورانی گردانندی و از برای ستاندن تخفیف از آن جماعت عرب جمله دوستان را یاری فرمایندی. و اما از کرامات شیخ ما این است که چون پیشنهاد ما بشنیدی و اصرار اکیدمان بدیدی، دامان از دست بدادی و افسار خویش از کف رها نمودی و خرید سوغات را بر تشرّف شام اول ترجیح بدادی و بدنبال ما به راه افتادی. چون این امر اتفاق افتادی، جمله دوستان، وی را تا به حال مورد سرزنش قرار دادندی و چون به یاد این حکایت بیفتندی خنده ای کردندی و ساعاتی را با آن خوش بودندی.
1- پیچش کاعذ
اولین خاطره خود را با اتفاق جالبی آغاز می کنم که در مورد یکی از بهترین دوستانم (ح.ج) به وقوع پیوست. وقتی به فرودگاه مهر آباد رسیدم اولین نفر از دوستان همسفرمان که دیدم او بود،ظاهری آرام و موقر که دیدنش به آدمی آرامشی خاص می بخشید(چه رسد به همراهی با او)، یادش به خیر، بعد از سلام و احوالپرسی و صحبت در مورد مسایل مربوط به سفر پیش رو ، به دیگر دوستانمان ملحق شدیم و به گرفتن عکس یادگاری (یک نفره) و صحبت پرداختیم. آن روز همه شاد و خرم بودیم و به روزهای آتی که البته تا آن موقع تجربه نکرده بودیم فکر می کردیم. در همین میان ما با این دوست دلبندمان تصمیم گرفتیم تا برای بررسی اوضاع و اطلاع از حرکت کاروان به سالن انتظار فرودگاه سری بزنیم، از درب عبور کردم ولی لحظه ای او را در جوار خویش نیافتم ،بله ،ماموری که آنجا ایستاده بود او (ح.ج) را متوقف کرده و از دست او تیکه کاغذی پیچیده شده بیرون کشیده بود و جهت اطلاع از محتویات آن سعی به باز کردن آن کاغذ داشت که انصافاً بسیار استادانه و با دورهای زیادی پیچیده شده بود. نفسم در سینه حبس شده بود و در ذهن خود به محتویات درون کاغذ می اندیشیدم، هر چند من از خالی بودن آن و همینطور از مخیلات جناب نگهبان که با تمام وجود سعی در باز کردن آن کاغذ داشت اطمینان داشتم ولی دوست دلبندمان را از دست رفته می دیدم. درست بود که او (ح.ج) موادی به حساب می آمد ولی نه آن موادی که نگهبان فکر می کرد. هر چه بود به خیر گذشت ولی در آن روز پی بردم که درون هر انسان آرامی می تواند غوغایی باشد که که نه تنها می تواند سر از آسمان در آورد بلکه قادر به پیچاندن تیکه کاغذی آن هم با دورهای بسیار زیاد خواهد بود!
توزیع کتاب هفته نامه پرتيراژ آمريكايي هيومن رايتس به خوانندگان خود وعده داده است، كتاب گران قيمت توهين آميز به پيامبر اكرم (ص) را به طور مجاني در اختيار آنان قرار دهد.كتاب موهن به پيامبر اكرم (ص) كه اخیرا با عنوان «چهره حقيقي محمد بزرگترين رواج دهنده ناسازگاري و جنگ در جهان» به بازار آمده است ،نوشته روبرت اسپنسر مولف آمريكايي تندرو بوده واز هواداران حزب جمهوري خواه كه تا كنون بارها به دين اسلام توهين كرده است.اسپنسر از سوي سازمانهاي اسلامي و عربي به دليل تحريف قرآن و احاديث پيامبر محكوم شده است.وي در ادامه ادعاهاي باطل خود كتب تاريخي را به تحريف حقايق درباره پيامبر اكرم متهم مينمايد.اين كتاب در ۲۰۰۶ به بازار آمد اما به دليل عدم آمادگي شرايط براي مبارزه با دين اسلام با استقبال چنداني مواجه نشد؛ به نظر مي رسد بچاپ دوباره اين كتاب باتوجه به انتشار دوباره كاريكاتور موهن به پيامبر در دانمارك ومناسب شدن شرايط صورت مي گيرد.اين در حالي است كه بيساري از انديشمندان غربي نسبت به اين امر واكنش نشان داده و آن را فاجعه اي ديني وفكري عنوان كردند.اما اين كتاب علي رغم مخالفت بسياري از دانشگاهيان و انديشمندان آمريكايي وغير مسلمان قرار است به طور رایگان توزيع شود. بسم الله الرّحمن الرّحیم
ای دوست قبولم کن و جانم بستان مستم کن وز هر دو جهانم بستان با هر چه دلم قرار گیرد بی تو آتش به منم در زن و آنم بستان الهی: گفتی کریمم، امید بدان تمام است، تا کرم در میان است، نا امیدی حرام است. ********** الهی: توفیق ده تا در دین استوار شویم، عقبا ده تا از دنیا بیزار شویم، بر راه دار تا سرگردان نشویم. خواجه انصاری ********** |
|